#چشمان_آتش_کشیده_پارت_260


_ پس اينطوري مي‌خواي انتقام بگيري. با خون آشام کردن من.

- آنيدا چرا از يه ديد ديگه بهش نگاه نمي‌کني؟ تو نمي‌خواي مردم‌و نجات بدي؟ مي‌خواي اونا به راحتي کشته بشن؟ بي گناه، بي دليل؟‌ بهتره بهت ياد آوري کنم عصر توي جنگل اين تو بودي، که هدف اون سه خون آشام براي غذا شده بود.

با ناراحتي چشمام‌ رو بستم. از اين نظر حق با اون بود.

_ خيل..خوب، من فقط به يه‌کم زمان احتياج دارم.

-‌ آه باشه و فراموش نکن من به کمک تو و يوهان براي موفق شدن نياز دارم.

دلم مي‌خواست هرچه زودتر برگردم عمارت و تو اتاقم، روي تخت بشينم. به سختي بلند شدم که نگاه رايان هم بالا اومد. پالتو رو به دستش دادم که وقتي گرفت ، گفت:

_کجا مي ري؟

_ مي‌خوام برگردم خونه. امروز به اندازه‌ي کافي ماجراهاي سخت و عجيب داشتم، ديگه کافيه.

رايان با يک حرکت بلند شد و پالتوش‌ رو پوشيد. جريان اين پالتوهاي بلند چيه؟‌ قبل اينکه بتونم جلوي دهنم‌و بگيرم، گفتم :

_ چرا شماها پالتوي مشکي مي‌پوشيد؟


romangram.com | @romangram_com