#چشمان_آتش_کشیده_پارت_258
_ هدف تو، وابسته شدن من به يوهان بود؟
سرش رو کمي تکون داد و گفت :
_ تو بايد به يوهان علاقه مند ميشدي تا بالاخره دربارهي کتاب بهت بگه و تو هم ماجراي کتابو بهش بگي.
منکر اين نميشم که يوهان بهت هيچ حسي نداره؛ من فقط برنامه ريزي شده، شما رو بهم رسوندم و آتيش اين علاقه رو زياد کردم.
لحنش بوي شيطنت ميداد ولي من هيچ حسي نداشتم.
_ دانکن ميدونه؟
- نه، من امشب اولين بار خودم رو به يوهان نشون دادم.
_ تو ميتوني اونو مجبور کني همين حالا منو تبديل کنه، چرا اينکارو نميکني؟
نگاهي بهم انداخت و گفت :
_به اين راحتيا نيست. مخصوصا که علاقهي يوهان به تو مانع اين کار ميشه. صادقانه بگم، يوهان خودش بايد بخواد وگرنه من هيچ شانسي ندارم.
romangram.com | @romangram_com