#چشمان_آتش_کشیده_پارت_257
زير لب گفتم :
_ اي کاش همهي اينا يه خواب بود.
سوالي تو سرم شکل گرفت که اگه درست بود؛ دردناک ترين عذاب برام ميشد.
_کار تو بود؟
از گوشهي چشم بهم نگاه کرد و گفت :
_ چي؟
_ نزديک شدن يوهان به من، تو اونو کنترلش ميکردي درسته؟ مثل الان.
نفسش رو با آه رها کرد. بيشتر از قبل تو خودم مچاله شدم و سعي کردم بغضي که تو گلوم بود، با تمام درد و سختي که داشت ببلعم.
پس اون احساس، علاقهاش. همش به خاطر رايان بود. يوهان در اصل هيچ حسي به من نداره.
- اون طوري که فکر ميکني نيست بر خلاف انتظارم تو به دانکن نزديک شدي. اول فکر کردم به خاطر چهره و موقعيت دانکن جذبش شدي. ولي بعدا فهميدم فقط براي ارضا حس کنجکاويت بوده. بيش از حد کنجکاو بودن تو بهم ايده داد. ميخواستم به يوهان نزديکت کنم، اون روز باروني رو يادت مياد؟ اون مردي که ازت ساعت پرسيد، من بودم.
شوکه نگاهش کردم که ادامه داد : _به خاطر تغيير قيافهام مطمئن بودم متوجه شباهتم با يوهان نميشي. ولي نميدونستم يوهان حافظهاتو پاک کرده. خوب من هميشه اون رو تحت کنترل نميگيرم، يعني شايد کلا سه چهار بار اينکارو کرده باشم. ميدوني اون خودش يه اصيله و راحت نيست. به هر حال اون روز، تصميم رفتن به کتاب خونه رو تو ذهنت قرار دادم که با بارندگي برات منطقي بود. يوهان دنبال اون کتابي بود که تو داشتي و هدف منم نزديک شدن شما دوتا بهم بود. فراموشي تو کارو سخت کرد ولي اومدنت براي اولين بار به عمارت و ديدن يوهان، باعث شد به هدفم نزديک تر بشم.
romangram.com | @romangram_com