#چشمان_آتش_کشیده_پارت_256
_ بگو دروغ گفتي، بهت التماس ميکنم. بگو همش دروغ بوده.
حالت چشماش دردناک شد.
- متاسفم، اي کاش ميتونستم اين حقيقتو منکر بشم ولي پيتر ريتسان يه قاتل خونخواره. اون سه خون آشامي که نزديک بود بکشنت، اون به وجود آورده.
لبام شروع کرد به لرزيدن و رد اشک گوشهي چشمام جاري شد چرا؟ تنها کلمهاي که تو ذهنم شکل ميگرفت، همين بود. اون چهرهي مهربون و بدون چروکيدگي چطور ميتونست يه قاتل خون خوار باشه؟
_ يعني .. اون، اون سه نفرو فرستاده بود دنبال من؟
- نه اونا نميشناختنت. سام فقط براي انتقام گرفتن از يوهان انتخابت کرد.
_ ممکنه پدرم يه خون آشام باشه!؟
- نه. پدرت فرزند خوندهاشه، خون آشاما نميتونن بچه دار بشن.
هم آسوده شدم و هم نا اميد، تو خودم جمع شدم. احساس ميکردم سرماي بيرون بدنم رو احاطه کرده و هر لحظه براي منجمد کردن خونم بيشتر درحال تلاش کردنه. چشمام رو بستم ولي با حس قرار گرفتن چيزي روي شونههام، بازشون کردم. رايان با تک پيراهن مشکيش کنارم بود و پالتوشو روي شونههام درست ميکرد. وقتي کارش تموم شد و کنارم نشست با لحن و صداي آرومي گفت :
_ رنگت پريده، خيلي ميلرزي.
romangram.com | @romangram_com