#چشمان_آتش_کشیده_پارت_255
- فقط بيست سالم بود براي کمپ تابستوني که نزديک يه جنگل اردوگاه داشت؛ ثبت نام کردم. اون روزا بهترين روزايي بودن که داشتم. گشتن با دوستاي هم سن و سالم، هيجان نزديکي به دختراي اردوگاه و شکستن قوانين نرفتن به جنگل بعد از ساعات نيمه شب. همشون برام پُر شور و هيجان انگيز بود. سرش رو به طرفم کج کرد، وقتي به چشماش نگاه کردم رگههاي نارنجي و سرخِ اطراف مردمکش کمتر شد تا وقتي که چشماش مشکي رنگ نشد، حرف نزد و ساکت بود. به محض نا پديد شدن نيشاي بلندش ادامهي حرفش رو از سر گرفت :
_ولي اي کاش اون شب هيچ وقت از چادرم بيرون نميرفتم. چشماش رو با درد بست و گفت :
_ پيشنهاد جو بود، هـه يه پيشنهاد احمقانه. قرار شد وقتي نور ماه اطراف اردوگاهو روشن کرد، هر سه نفرمون کنار درخت کاجي که نزديک چادر جو بود باشيم. جو ميگفت يهکم جلوتر يه رود خونه پيدا کرده. وقتي هر سه تامون سر قرار رفتيم؛ تيک تاکاي مرگ من شروع شد. هر قدم که از اردوگاه دورتر ميشديم احساس ميکردم يکي تعقيبمون ميکنه. بهشون گفتم ولي اونا موضوعو به ترسيدن من ربط دادن و بي توجه به رفتن داخل جنگل ادامه دادن. وقتي به رود خونه رسيديم، هيجاني که اولش داشتم کامل فروکش کرده بود. چون بين تاريکي و درختاي شب من نوراي قرمز رنگو ديده بودم، جو و راسن بي توجه به حرفاي من نزديک تر رفتن و به محض اينکه پريدن تو آب، اون لعنتي به ما حمله کرد. جلوي چشمام مرگشونو ديدم کنده شدن سرا و تيکه پاره شدن بدناشون. از ترس به زمين ميخکوب شده بودم. وقتي اون لعنتي سراغم اومد، منتظر درد وحشتناک مرگ شدم اما اون نکشتتم و عذاب بدتري برام در نظر گرفت. اينکه منم مثل خودش بشم يه خون آشام.
جملهي آخرش رو با صداي بلندي که ناشي از درد و عذابش بود، گفت. به طرفم چرخيد و مستقيم به چشمام نگاه کرد.
- اون خون آشام هنوزم زندهاست .. و ميدوني کيه؟
مبهوت و گيج از داستاني که گفت، سکوت کردم که فکش منقبض شد و با غيض ادامه داد :
_ اون پدربزرگ توعه آنيدا.
نه نفس کشيدم و نه پلک زدم. تنها حسي که داشتم، بي حسي و لمس شدن بود. نفهميدم چطور روي زانوهام فرود اومدم؛ فقط وقتي متوجهش شدم که دردي از پام ذره ذره به بدنم پخش شد. ولي بي اهميت بهش ثابت و بي حرکت موندم. تماما جملهي " اون پدر بزرگ توعه آنيدا " تو سرم اکو وار پخش ميشد. پدربزرگ تو .. پدر بزرگ تو .. يعني بهادر خان .. يعني پيتر ريتسان.
وقتي خودشو جلو کشيد، سرم رو بالا گرفت. حس کردم مايع خيسي از گوشهي چشمم سُر خورد و تا فکم پايين اومد. بازتاب تصوير ماتم زده و بي روح خودم، تو چشماي سياهش برام ناشناخته و غريبه بود.
- متاسفم. نميخواستم اينطوري و الان بهت بگم. ولي اين تنها راهي بود که باعث ميشد تو بهم کمک کني. ملتمس لبام رو تکون دادم و سعي کردم جملهاي که ميخوام بگم رو درست هجي کني.
romangram.com | @romangram_com