#چشمان_آتش_کشیده_پارت_254


_ من مجبورم.

يک قدم عقب رفتم که کمرم به ديوار برخورد کرد. نااميدانه سعي کردم با حرف زدن وقت کشي کنم.

_ ولي کسي تو رو مجبور نکرده، مي‌توني بري سراغ يکي ديگه. ببين حتي .. حتي يوهان هم حاضر نيست ..

مي‌دونستم اين حرفم براش خنده‌داره. اون احتمالا به راحتي يوهان‌ رو مي‌تونه وادار کنه تا هرکاري که مي‌خواد براش انجام بده.

عصبي به موهاش دست کشيد و جلوتر اومد. وقتي شروع کرد به حرف زدن و لباش تکون خورد، نيشاي سفيد برافراشته‌ي فک بالاييش‌ رو ديدم.

- من فقط مي‌خوام اون لعنتي‌ رو از بين ببرم، سيصد سال صبر نکردم تا تو الان بهم بگي نه.

دستام ر‌و به ديوار پشت سرم بيشتر فشردم. هر ثانيه که رد مي‌شد، بيشتر احساس مي‌کردم که به مرگم نزديک مي‌شم.

_ رايان، خواهش مي‌کنم.

سريع پشتش ‌ر‌و بهم کرد و غريد : _اينطوري صدام نزن لعنتي.

وقتي با زانو يک مرتبه روي زمين افتاد، نفسم‌و حبس کرد.


romangram.com | @romangram_com