#چشمان_آتش_کشیده_پارت_253

صداش عاجزانه بود. مطمئن بودم يوهان اينکارو نمي‌کنه، ولي رايان، اون خالق يوهان بود و از کجا معلوم نتونه کنترلش کنه؟

قدم قدم عقب رفتم که رايان چرخيد سمتم و گفت :

_کمکم کن آنيدا؛ تو نمي‌دوني چه خطري مردم‌و تهديد مي‌کنه. ما بايد جلوي اون حيووناي آدم کش رو بگيرم.

سرم ر‌و تکون دادم و به طرف در شروع کردم به دويدن ولي رايان با سرعتي که حتي از يوهانم سريع تر بود، جلوم ايستاد. قبل اينکه بتونم خودم رو کنترل کنم بهش برخورد کردم. با محکم شدن انگشتاش دور بازوم تقلا کنان فرياد زدم :



_ ولم کن لعنتي. يوهان کمکم کن، يوهــان.

رايان محکم نگهم داشت و چشماش ر‌و مستقيم بهم دوخت . آشفته به پشت سرش نگاه کردم. يوهان در حالي که چشماش مات و تيره رنگ شده بود، جوري که انگار تو خلسه‌اس بي حرکت مونده بود.



خدايا نمي‌دونستم چي‌کار کنم. تنها اميدم يوهان بود که حالا بر فنا رفته. مضطرب به رايان نگاه کردم و بازوهام‌و از انگشتاي کشيده‌اش رها کردم. با آشفتگي و صدايي که نبض التماس و رهايي داشت، گفتم:

_ من نمي‌خوام يه خون آشام بشم خواهش مي‌کنم اينکارو با من نکن.

چشماش‌و کنکاش گونه، به صورتم دوخت. لباش‌ رو تو دهنش کشيد و گفت :

romangram.com | @romangram_com