#چشمان_آتش_کشیده_پارت_252


_ پس دليل تبديل کردن يوهان، همزاد بودنش با تو بوده؟

- درسته.

جواب صريح و سريع رايان کمي شک برانگيز بود ولي چيزي نبود که تو اون موقعيت بهش توجه کنم.

_ خوب حالا اون پيماني که مي‌گي چي هست؟

رايان از بالاي شونه‌اش نگاهي بهم انداخت و گفت :

_ اون بايد خون من و خودش‌و به يه انسان تزريق و اون رو به خون آشام تبديل کنه.

مبهوت نفسم ر‌و حبس کردم. چشماي سرخ و نارنجي هردوشون برام ترسناک شد، اونا که .. نمي‌خوان من‌ رو ..

از روي مبل بلند شدم که يوهان يه قدم جلو اومد. دستم‌و سريع بالا آوردم و گفتم :

_ نه.

- آنيدا!


romangram.com | @romangram_com