#چشمان_آتش_کشیده_پارت_249

_ درسته من تبديلت کردم.

يوهان عصبي رهام کرد و با سرعت فرا طبيعيش به طرف رايان يورش برد. ولي قبل اينکه حتي انگشتش به رايان برخورد کنه؛ رايان غيب شد. مبهوت از سرعت باور نکردني رايان به جايي که ايستاده بود خيره شدم که دست يکي رو شونه‌ام قرار گرفت.

وحشت زده به رايان که کنارم ايستاده بود، زل زدم. جاهاشون عوض شده بود. يوهان رو به روم بود و رايان کنارم.

- حق نداري بهش نزديک بشي.

- بهتره آروم باشي، من نمي‌خوام بهش آسيب بزنم. فقط براي اينکه به حرفام گوش کني بهش احتياج دارم.

- تو چي مي‌خواي؟

- اينکه به حرفام گوش بدي و کمکم کني.

يوهان نفساي پي در پي و بلندي کشيد و آخر سر گفت :

_ خيلي خوب، بگو .

با فشاري که رايان به شونه‌ام وارد کرد به ‌طرف مبل سه نفره رفتم. کنارم نشست و با دست به يوهان اشاره زد. وقتي يوهان نشست شروع کرد به حرف زدن.

- فکر مي‌کنم متوجه شده باشي که تو همزاد مني. سال هزار و نهصد و نود و سه ميلادي بود، که ديدمت. داشتي مي‌رفتي خونت. پدر و مادرت‌و دوسال پيش از دست داده بودي و تنها زندگي مي‌کردي وقتي تعقيبت کردم، متوجه شدم يه پليسي. يه پليس وظيفه شناس.

romangram.com | @romangram_com