#چشمان_آتش_کشیده_پارت_250
سکوت کوتاهي کرد و ادامه داد : _بايد يه جوري ميکشوندمت تو جنگل براي همين يه نفرو زخمي کردم و جايي گذاشتم تا به راحتي ديده بشه اون روز باروني به خاطر گزارش اون زن اومدي جنگل، ولي به جاي اينکه سمت من بياي به قسمت جنوبي جنگل رفتي. دنبالت کردم و قبل اينکه اون خون آشام بکشتت، بيهوشت کردم. وقتي کار اون خون آشامو ساختم بالاي سرت اومدم. متاسفم بابت نيک اون بهترين دوستت بود. ولي مجبور بودم تبديلت کنم.
تا وقتي بهوش بياي مراقبت بودم.
- چرا؟ فقط به خاطر اينکه همزادت بودم؟ تو زندگي من و گرفتي لعنتي.
- تو الان همه چي داري يه فرا طبيعي هستي، چيزي که همه آرزوشو دارن.
صداي بيش از حد بلند يوهان، به حتم پنجرههاي عمارت رو لرزوند.
- چه فايده وقتي که يه قرن پيش مـُردم!
سکوتي که بينمون شکل گرفت به طرز مزخرفي عذاب آور بود. ولي ترجيح ميدادم سکوت عايدم بشه تا فرياداي ترسناک يوهان.
- من به کمکت احتياج داشتم تو همزاد من بودي، ميدوني چه قدرتي بهمون مي رسه؟
يوهان دستاش رو مشت کرد و غريد. مطمئنم درگيري بدي بينشون پيش مياد.
romangram.com | @romangram_com