#چشمان_آتش_کشیده_پارت_248


پسره شروع کرد به راه رفتن و همزمانم گفت :‌

_ اسمم برايانِ ولي رايان صدام مي‌کنن؛ حالا مي‌رسيم به اينکه چي مي‌خوام.

يک مرتبه ايستاد و حالت چهره‌ا‌ش جدي شد.

‌- من به کمکت احتياج دارم يوهان.

_ چي؟

- منظورت چيه؟

قدمي جلو اومد و با چشماي نارنجي و سرخش نگام کرد، با مکث کوتاهي بدون اينکه چشم ازم برداره در جواب يوهان گفت :

_من اون کتاب‌و نوشتم.

- يعني.. يعني تو ..

برايان يا همون رايان، ابروي چپش‌ رو بالا انداخت و گفت :


romangram.com | @romangram_com