#چشمان_آتش_کشیده_پارت_247
_ چي رو بـس کنم آنيدا؟ اون کتاب لعنتي منو انتخاب کرده، مي فهمي؟ اون کتاب کوفتي منو خون آشام کرده.
- عذر ميخوام خلوتتونو بهم ميزنم ولي فکر نميکنم يه کتاب توانايي همچين کاري رو داشته باشه.
همزمان من و يوهان شوکه به لبهي پنجره که باز شده بود نگاه کرديم. خداي من يکي اونجا نشسته بود! ترسون به يوهان چسبيدم که مرده سرش رو بالا آورد و نگام کرد. با ديدن چهرهاش بلافاصله خشک شدم. چهرهاش با يوهان مو نميزد، مثل سيبي که از وسط دونيم شده باشه. با يک جهش از لبهي پنجره پايين اومد و ايستاد. لبخند مرموزانهاي زد و گفت :
_ سلام بچهها.
پالتوي مشکي بلندي پوشيده بود که تا ساق پاش ميرسيد. شلوار چرم مشکيش تو نور چراغ برق ميزد پيراهن مات مشکي هم به تن داشت که دو دکمهي بالاييشو باز گذاشته بود.
- تو کي هستي؟
صداي غرشي و عصبي يوهان باعث شد بهش نگاه کنه، لباش کش اومد و با تفريح گفت :
_يکي مثل خودت.
يوهان دستاش رو حائلم گرفت و گفت :
_ چي ميخواي؟
romangram.com | @romangram_com