#چشمان_آتش_کشیده_پارت_244


به چشماي مشکيش که عاجزانه درخواستش‌ رو بهم مي‌گفت، نگاه کردم

_ باشه برات ميارمش ولي يه چيزي بين اين دو کتاب فرق داره.

- چي فرق داره؟

اوه تا حالا يوهان‌ رو به اين حد مضطرب و نگران نديده بودم.

_ چيز مهمي نيست، فقط اينه که کتابي که دست منه اسم داره

بازوهام ر‌و تو دستش گرفت و سريع پرسيد :

_ اسمش‌و بهم بگو.

متعجب از رفتارش گفتم :

_ اسمش چشمان آتش کشيده است.

وا رفته نگام کرد و دستش‌و برداشت. وقتي به مبل تکيه زد پرسيدم :


romangram.com | @romangram_com