#چشمان_آتش_کشیده_پارت_243

- همونطور که نوشته ها خودکار روي برگه ظاهر مي‌شدن، حالام ناپديد شدن. من زندگي که قبل خون آشام شدن داشتم‌و به ياد نميارم.

_ من يه کتاب دارم، خيلي شبيه به همين کتابه

کنجکاو نگام کرد و گفت :

_از چه نظر شبيه؟

_ از نظره اين که زندگي قبل خون آشام شدن تو، داخلش نوشته شده تو يه پليس بودي درست همونطور که تو صفحه‌ي اول اين کتاب نوشته شده بود که از روي لباس يونيفرمي که تنت بوده فهميدي اسمت يوهانه، تو به جنگل سيترسون رفتي. به خاطر گزارشي که يه زن داده بود، تو اون جنگل جنازه‌ي يه مردو پيدا کرده بوده و تو براي بازرسي اونجا رفتي. ولي وقتي به جنازه رسيدي يه خون آشام بهت حمله مي‌کنه .. و ادامه‌اش تو همين کتاب نوشته شده.

نفس عميقي کشيد. آشفته و سردرگم بود. به طرفم چرخيد و با صدايي که ارتعاش داشت گفت : _اون کتاب‌و از کجا آوردي؟ الان کجاست؟

_ از وسايل قديمي پدربزرگم پيداش کردم، فکر کردم يه رمان ساده‌اس. ولي وقتي اون خون آشام بهت حمله مي‌کنه نوشته‌ها تموم مي‌شه، درست مثل اين کتاب برگه‌هاي بعدي سفيدن.



نفسي گرفتم و ادامه دادم :

_ الان هم کتاب پيش منه

- بايد ببينمش، مي‌توني بياريش آنيدا؟

romangram.com | @romangram_com