#چشمان_آتش_کشیده_پارت_239
- اوه واقعا؟ متاسفم.
_ از قصد اينکارو کردي مگه نه؟
دستاش رو بالا آورد و گفت :
_ فکر کنم کم کم بايد به رفتاراي غير عادي من عادت کني.
چشم غرهاي بهش رفتم و گفتم : _لطفا سعي کن وقتي پيش مني کمتر از ويژگي هاي خون آشاميت استفاده کني.
- اِم سعي خودمو ميکنم، دنبال چيزي ميگردي؟
_ آره، همون کتابي که دربارهاش حرف زديم.
جلو تر اومد و بدون اينکه دنبالش بگرده با يه حرکت برداشتش و بهم داد.
مبهوت ازش گرفتم که گفت :
_بيا بشين. وقتي روي مبل سه نفرهاي نشستم، کنارم جا گرفت.
- چيزي ميخوري؟
romangram.com | @romangram_com