#چشمان_آتش_کشیده_پارت_240


_ نه ممنون.

به جلد کتاب دست کشيدم و بازش کردم. صفحه‌ي دوم‌و آوردم تا ادامه‌ي نوشته‌هارو بخونم که ديدم سفيده. ابروهام تو هم رفت ، يعني چي؟ تند تند برگه‌ها رو رد کردم که تماما سفيد بود. به يوهان که رنگ پريده و متعجب خيره به کتاب بود، نگاه کردم.

_پس نوشته‌ها کجان؟

- من نمي‌دونم

_ چي؟ مگه مي‌شه؟ اين کتابپيش تو بوده، اونوقت نمي‌دوني چه بلايي سرش اومده؟

عصبي دستش ر‌و تکون داد و گفت: _من نمي‌دونم اون نوشته‌هاي کوفتي کجا رفتن من به جز اون دفعه که تو بهش دست زدي ديگه سراغش نرفتم.

_ ولي پس نوشته‌ها کجا رفتن؟

کتاب ر‌و از دستم گرفت و دوباره، سه باره نگاه کرد ولي فقط سفيدي بود و سفيدي!

نمي‌فهمم، نوشته ها خودشون پا درنياوردن برن که. يکي بايد پاکشون کرده باشه. ولي مگه به اين راحتي مي‌شه پاک کرد؟

_ کسي اينجا نيومده؟


romangram.com | @romangram_com