#چشمان_آتش_کشیده_پارت_238


ماشينم‌و کنار ماشين يوهان پشت عمارت پارک کردم. وقتي نزديکش شدم لبخند مرموزي که رو لبش جا خوش کرده بود، ديدم. با دستش به در اشاره کرد و به صورت نمايشي تعظيم کرد. خوب اينطور که پيداس قراره تلافي دربياره.

_ببين يوهان، لطفا کاري نکن که از اومدنم پشيمون بشم.

همزمان با باز کردن در، چشماي مشکيش رو که ريز کرده بود بهم دوخت.

- بهتره بريم داخل.

نفس کوتاهي کشيدم و جلو تر از يوهان وارد شدم. وقتي درو پشت سرم بست، سرماي بيرون کمتر شد نگاه گذرايي بهش کردم و از پله‌ها بالا رفتم. وقتي به راهروي دوم رسيدم، جلوي سالن صبر کردم تا درو باز کنه. تو سکوت کليدو تو قفل چرخوند و کنار ايستاد. وقتي رفتم تو کاپشنم ر‌و در آوردم و رو جا لباسي آويزون کردم، منتظر به يوهان که هنوز بيرون بود نگاه کردم. پس چرا نمياد تو؟

_ چيزي شده؟

- نه، من مي رم يه پيراهن بپوشم.

_ آهاباشه

وقتي درو بست نگاه کلي به اطراف انداختم و به طرف کتابخونه رفتم به دنبال اون کتاب مشغول گشتن شدم که با حس انگشتاي کسي روي شونه‌ي راستم از ترس تکون خوردم و جيغ کشيدم. نفس زنان درحالي که دستم روي قلبم بود برگشتم عقب. يوهان با چشماي مشکي همرنگ پيراهنش که برق مي‌زد ؛ پشت سرم ايستاده بود.

_ ترسونديم!


romangram.com | @romangram_com