#چشمان_آتش_کشیده_پارت_237

با قطع تماس، گوشي رو روي داشبورد انداختم خيلي تحت فشار بودم در صورتي که مکالمه‌ي خوبي بود. به نظر خودم که واقعا خيلي خوب بود. هر چند به خاطر اينکه بهادر خان اروپاييه براش عادي و مرسوم به حساب مياد ولي اين شايعات کوفتي حتي همچين چيز عادي رو مشکوک جلوه مي ده.

همزمان با زدن برف پاک کن، سرعتم‌ رو بيشتر کردم. يوهان همچنان پشت سرم مي‌روند. وقتي به خيابون اصلي برسيم مسيرامون جدا مي‌شه، ولي اون مال وقتيه که من نخوام برم عمارت. ولي حالا که قراره امشب‌ رو اونجا باشم چهره‌ي يوهان ديدنيه. شدم مثل اونايي که با دست پس مي‌زنن و با پا پيش، خنده‌ي بلند بالايي به حالت شيطنت آميز چهره‌ام کردم و مشتاقانه منتظر اون لحظه شدم. ولي شب‌ رو با يه خون آشام گذروندن کمي ترسناکه!

با رسيدن به خيابون اصلي، يوهان ازم سبقت گرفت. منتظر بود به طرف چپ بپيچم و برم ولي من با فشاري که به پدال آوردم ماشينم‌ رو کنار ماشينش قرار دادم. به محض اينکه کمي جلوتر رفتيم، گوشيم شروع کرد به زنگ زدن . با لبخند پررنگي به اسم يوهان که خاموش روشن مي‌شد؛ نگاه کردم .

_ الو

- چي کار داري مي‌کني؟

_ دارم مي رم خونه‌ي دوست پسر خون آشاميم، شما مشکلي دارين؟

- ولي تو که ..

_ ناراحتي برگردم؟

- نه معلومه که نه. مشتاقانه منتظرم تو عمارت ببينمت.

به نظرم جمله‌ي آخرش بوي خباثت مي‌داد. اميدوارم نزنه به سرش و بخواد تلافي در بياره. وقتي به عمارت رسيديم، بارش برف قطع شد. اين برفم منتظره من بيرون برم تا بباره.



romangram.com | @romangram_com