#چشمان_آتش_کشیده_پارت_236
من : شما نميشناسينش . اسمش يوهانِ
- اوه باشه، مشکلي نيست تو دانشگاه باهم آشنا شديد؟
_ آ..آره ، ازم براي شام دعوت کرده.
واقعا خيلي خوبه که يوهان اينجا نيست و حرفام رو نميشنوه. البته با اون شنوايي ويژهاش بعيد هم نيست که شنيده باشه. نگاهي از آيينه جلو به ماشينش که پشت سرم مياومد انداختم.
- که اينطور، ميتوني بموني ولي فردا کلاس نداري؟
خوشحال شدم جوري که انگار برندهي مسابقهي دو ميداني شدهام با آسودگي بدنم رو از حالت انقباض در آوردم و گفتم :
_نه فردا کلاس ندارم.
- خيلي خوب، بهت خوش بگذره عزيزم . مشتاقم اين دوستتو زودتر ببينم.
_ حتما خداحافظ.
- خداحافظ دخترم.
romangram.com | @romangram_com