#چشمان_آتش_کشیده_پارت_235

_ آنيدا خودت مي‌دوني که پدربزرگت هيچ مشکلي نداره و الکي اون‌و بهونه کردي. تو از يوهان مي‌ترسي.

نه من ازش نمي‌ترسم خوب .. نه تا وقتي که به هيبت يه خون آشام درنياد؛ در حقيقت اون چشماي سرغ در عين جذاب بودن واقعا ترسناکه.

پوف کوتاهي کشيدم و کمربند ماشينم ر‌و بستم. نگاهي به گوشيم انداختم و با گرفتن تصميمي که تو ذهنم بود، بر داشتمش.

همزمان که سوييچ‌و چرخوندم شماره‌ي بهادر خان‌و گرفتم.

- الو آنيدا.

_ سلام بهادر خان.

- سلام دخترم، مشکلي پيش اومده؟

رو پدال فشار آوردم که ماشين حرکت کرد. خوب حالا چطور بحث موندنم‌و پيش بکشم؟

_ راستش .. من امشب خونه‌ي يکي از دوستام مي‌مونم.

- کدوم دوستت؟

آه اگه بگم دانکن چه فکري مي‌کنه؟ مطمئنم چشماش حسابي از تعجب گرد مي‌شه، ولي اين کار در حق دانکن بي انصافيه.

romangram.com | @romangram_com