#چشمان_آتش_کشیده_پارت_234
_ حق با توعه، بودن با من احمقانهاس
آه خدايا چرا اين متوجه نميشه!
_ معلوم هست چي داري ميگي؟ منظور من اينه که نميشه همين الان يه مرتبه به پدربزرگم زنگ بزنم و بگم مير م خونهي دوست پسرم که اسمش يوهان اندريکه. من فقط به يهکم زمان نياز دارم تا تو رو معرفي کنم. همش همينه، نه بودن با تو احمقانهاس و نه اينکه من ميتونم اينکارو بکنم.
- پس تو به يهکم زمان نياز داري آره؟
آب دهنم رو با بدگماني از اينکه بذاره بره، به سختي قورت دادم و گفتم :
_ آره.
- خيلي خوب برو سوار ماشينت شو .
_ تو چي؟
- منم سوار ماشين خودم ميشم.
با نشستنش تو ماشين احساس کردم يک چيزي رو قلبم سنگيني ميکنه. اه لعنتي، خوب من نميتونم بگم مي رم خونهي يوهان ولي تا حالا دو دفعه بدون اينکه به پدربزرگ بگم، رفتم اونجا. از قديم هم گفتن تا سه نشه بازي نشه. شايد اين دفعهي سوم هم بايد برم ولي پدربزرگو چيکار کنم ؟ درگيري ذهنيم ادامه داشت، که يکي تو ناخودآگام گفت :
romangram.com | @romangram_com