#چشمان_آتش_کشیده_پارت_233

_ چي؟

- يادته اون عصر باروني تو کتاب خونه پدربزرگت زنگ زد و گفت نمي‌تونه بياد و پيش يکي از دوستات بموني؟

_‌ خوب که چي؟

- منم يکي از دوستاتم و خيلي نزديک تر از اونا به تو، به زودي هم بايد من‌و به پدربزرگت معرفي کني.

_ اوه .. من .. من نمي‌تونم.

اخم کم رنگي کرد و گفت :

_ خيلي خوب، بعدا مي‌بينمت.

سريع از کاپوت فاصله گرفت که با قدماي بلند جلوش ايستادم.

_ گوش کن يوهان، مشکل اينه که مي‌ترسم درباره‌ام فکر بدي کنه. چون .. چون درباره‌ي تو .. شايعاتي که هست.



نفس عميقي کشيد و گفت :

romangram.com | @romangram_com