#چشمان_آتش_کشیده_پارت_232
احساس کردم خون به سرعت توي صورتم پخش شد، احتمالا گونههام بايد قرمز شده باشه.
زمزمه وار گفتم :
_ چه گستاخ!
- اينکه ميخوام با دوست دخترم باشم گستاخيه؟
سريع سرم رو بلند کردم و گفتم :
_ شنيدي؟
چشمکي بهم زد و گفت :
_ اينم يکي از توانايي هاي خون آشاميمه.
_ به هر حال من نميتونم بيام. پدربزرگم اجازه نميده.
- دروغ گوي خوبي نيستي آنيدا.
romangram.com | @romangram_com