#چشمان_آتش_کشیده_پارت_228
وقتي شروع کرد به طرفم، دويدن ناخودآگاه جيغ کشيدم و جهت عکسش دويدم. ولي به فاصلهي يک پلک زدن جلوم بود. چرخيدم و دو قدم ديگه رفتم که باز جلوم پريد، دهنش رو باز کرد و به طرفم هجوم آورد. چشمامو با ترس بستم و جيغ کشيدم که حس کردم، يوهان محکم گرفتتم. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد. با مکث دستم رو برداشتم که پوزخندي زد
- ديدي راه فراري نداري!
قلبم هنوز تند تند ميزد. عصبي و لرزون به شونهاش مشتي زدم و با صدايي که خش دار شده بود، گفتم _ تو خيلي .. خيلي نفرت انگيزي.
ابروي چپش رو با تعجب بالا انداخت و گفت :
_پس بهم قول مي دي؟
_ نه.
- که اينطور!
دهنشو يک مرتبه باز کرد که موحش چشم بستم، ولي با حس لباي مخمليش روي لبام چشمام با سرعت باز شد. گرم و پر شور ميبوسيدتم. جوري که دندوناي نيششو روي لبم احساس ميکردم دستام روي سينهي سردش قرار گرفت و همراهيش کردم؛ با هر بوسه، آرامش به وجودم تزريق ميشد. کمي سرشو عقب کشيد و گفت :
_ علاقهام انکار نشدنيه.
romangram.com | @romangram_com