#چشمان_آتش_کشیده_پارت_229

اوه اون چي گفت؟ يعني .. به من علاقه داره!؟ دستاش‌و محکم تر دور کمرم گرفت، که باعث شد به صورتش نگاه کنم.

- تو از من مي‌ترسي آنيدا؟

به چشماي سرخ فام که رگه‌هاي نارنجي رنگ بينش مي‌درخشيد، نگاه کردم. حس هيجان، آرامش، اعتماد .. همشون ر‌و با نگاه کردن به چشماي يوهان احساس کردم ولي حس ترس‌و به هيچ عنوان. علاقه و حس خاصي که به يوهان داشتم، مانع از اين مي‌شد که ازش بترسم.

_ نه من ازت نمي‌ترسم.

- مطمئني؟

_ آره.

لبخند کم رنگي روي لباش شکل گرفت. وقتي دستاش ر‌و باز کرد، به دونه‌هاي برفي که روي موهاش نشسته بود نگاه کردم.

- بهتره ديگه بريم.

کنارش شروع به حرکت کردم که دستاش‌ رو دور شونه‌ام حلقه کرد. الان که حسش‌ رو بهم گفته و علاقه منده بهم، رابطه‌امون چطوري مي‌شه؟ اوه باورم نمي‌شه به يک خون آشام علاقه مند شدم.

_ راستي يوهان.

- بله؟

romangram.com | @romangram_com