#چشمان_آتش_کشیده_پارت_223

_ چي ! من انکار نمي‌کنم، تو حرف بي منطقي مي‌زني.

چشماش ر‌و ريز کرد و گفت :

_خيلي خوب، انکارش کن. ولي زود مي‌فهمي که حرف من درست بوده.

آب دهنم‌ رو با آرامش براي اينکه بيخيال شده، فرو بردم. اصلا دلم نمي‌خواست به اين زودي حسم بهش لو بره.

- مي‌دوني اولين بار کجا ديدمت ؟

_ تو کافه ديگه.

- نه.

_ ولي من جاي ديگه‌اي رو يادم نمياد

سرش‌ رو جلو آورد و مستقيم به چشمام نگاه کرد.

- مجبور شدم خاطره‌ي اون روز‌و پاک کنم.

مبهوت رو بهش گفتم :

romangram.com | @romangram_com