#چشمان_آتش_کشیده_پارت_224


_ تو حافظه‌ام‌و پاک کردي؟

- نه، فقط بخشي از خاطره‌ي يه روز باروني رو

_‌ صبر کن ببينم، همون دو ساعتي که به ياد نداشتم؟

به نشونه‌ي آره پلک زد؛ که صحنه‌هايي از يک کتاب خونه و تاريکي، جلوي چشمام اومد. حالا مي‌فهمم چرا احساس مي‌کردم چهره‌ي يوهان برام آشنا بود. اون همون مرد مرموز چشم مشکي بود که تو عجيب نگام مي‌کرد.

_ولي تو اونجا چي ‌کار مي‌کردي؟

- من به دنبال يه کتاب بودم. تقريبا همه کتاب‌خونه‌هاي شهرو گشته بودم به جز اون يکي وقتي داخلش شدم، متوجه شدم يه خون آشام دنبالمه و اين مصادف با زماني شد که تو داخل کتاب خونه شدي، اون تِد برادر سام بود.

_ سام؟

- اوني که موهاي بور داشت.

_ اوه، پس تو براي اينکه اون بهم آسيب نزنه کشتيش؟

- درسته.


romangram.com | @romangram_com