#چشمان_آتش_کشیده_پارت_218




نگاهش که کردم، زبونش‌و دور لبش چرخوند. با شرمندگي نگاهش‌و پايين انداخت و گفت :

_ مي‌دوني.. خونِت.. واقعا خوش مزه است.

آب دهنم‌ رو به سختي قورت دادم نيشاي فک بالاييش که به مقدار کم روي لب پايينش اومده بود؛ برام تعجب آور و به طور مبهوت کننده‌اي جالب بود. کنارم به درخت پشت سرم تکيه داد. چطور تو اين هوا انقدر ريلکسه؟

_ سرد..سردت نيست؟

از گوشه‌ي چشم نگاه سرخ و نارنجيش‌ رو بهم دوخت و همراه با کشيدن آهي گفت :

_نه.

_ تو .. تو چه موجودي هستي؟

- خودت چي فکر مي‌کني؟

نگاه کلي به بدنش انداختم و به سختي از روي عضلات شونه‌اش چشم گرفتم. زير لب گفتم :


romangram.com | @romangram_com