#چشمان_آتش_کشیده_پارت_217

قبل اينکه بهشون برسم پام به تيکه سنگي گير کرد و محکم روي برفا افتادم. گوشه‌ي ابروم و دستم خراش برداشت و خون اومد. ازسوزش و دردي که حس کردم، چشم بستم. ولي با نگراني به خاطر يوهان چشم باز کردم، که ديدم مو بوره دهنش ر‌و باز کرده و مثل يه حيوون وحشي بو مي‌کشه. چشماش سرخ تر و براق تر شده بود. دندوناي‌ بلند و براقش‌ رو نشونم داد و يک دفعه شروع کرد به دويدن طرفم ترسيده خواستم تکون بخورم که يوهان از پشت گرفتش ‌و دندوناش ر‌و با قدرت تو گردنش فرو برد. مو بوره فريادي از روي درد کشيد، که يوهان سرش ر‌و با يه حرکت جدا کرد و پرت کرد سمت ديگه. بدن اون مو بوره بي حرکت روي زمين افتاد؛ آشفته به يوهان که رگه‌هاي نارنجي چشماش مي‌درخشيد، نگاه کردم. دندوناي نيشش روي لب پايينش اومده بود و رنگ سرخ و تيره داشت. نفس نفس مي‌زد. نگران اون يکي مو مشکيه بودم، که ديدم جسم بدون سر اون هم پشت سر يوهان روي زمين افتاده. وقتي جلوم ايستاد تپش قلبم شديد شد. با اين که از دست اونا نجاتم داده بود ولي احساس ترس مي‌کردم. روي زانوش نشست و دستاش ر‌و جلو آورد. بدنم‌ رو منقبض کردم، که دستش‌و وسط راه نگه داشت.

- حالا مي‌دوني چرا اون شب‌و انکار مي‌کردم.

به سختي بلند شدم که نگاش روي پيشونيم موند.

- زخمي شدي.

اي کاش همه‌ي اينا خواب بود. نگام‌ رو به زمين دوختم، که با يک حرکت پيراهن طوسيش‌و در آورد. شوکه به بدن ورزيده و پوست سفيدش زل زدم.

_ چي..چي کار مي‌کني؟

جوابم‌ رو نداد و در عوض پيراهنش‌و جمع کرد و روي پيشونيم گذاشت. دستم‌و بالا آوردم، تا کنار بزنمش که خشن گفت :

_ تکون نخور.

بدنم هنوز مي‌لرزيد. نمي‌دونم از ترس بود يا از سرما، شايدم از هيجان بود ولي هرچي که بود يوهان متوجهش شد.

- سردته؟

کمي سرم‌و تکون دادم که جلوتر اومد. دستم‌ رو گرفت که از درد اخم کردم. کف دستم‌ رو برگردوند که چشماش روي بريدگي که از انگشت اشاره تا نزديک مچم بود، موند. دستم‌ رو بالا آورد و در کمال بهت من زبونش‌و روي زخم کشيد و خوناي اطرافش ر‌و مک زد. مبهوت نفسم‌ رو حبس کردم، که دستم‌ رو پايين آورد. زخمم خوب شده بود. چطور ممکنه!؟

romangram.com | @romangram_com