#چشمان_آتش_کشیده_پارت_214




گلوم بودو بيشتر مي‌کرد. وقتي مو بوره جلوم ايستاد، به شدت مي‌لرزيدم. دستش‌ رو به گونه‌ام کشيد که سريعا عقب کشيدم. لبخند چندشي زد و زبونش ر‌‌و به روي لبش کشيد. قطره‌ي اشکم سُر خورد و روي گونم پايين اومد. وقتي دهنش ر‌و باز کرد و نزديک گردنم آورد، آرزو کردم مرگ آسوني داشته باشم

- هيش آروم باش عزيزم، دردي احساس نمي‌کني.

چشمام‌ رو محکم بهم فشردم که ناگهان فرياد بلندي رو شنيدم و پريدن چيزي جلوم. ترسون چشم باز کردم، که ديدم يکي پشت بهم با فاصله‌ي کم ايستاده. نفس نفس مي‌زد؛ وقتي به چهره‌اش نگاه کردم همزمان دوتا حس بهم هجوم آورد. ترس و آرامش.

وحشت زده به مرد مو بوري که زمين افتاده بود و از درد خرناسه مي‌کشيد، زل زدم

- پشتم بمون.

خشن و بلند گفت. چشماش سرخ و نارنجي شده بودن، درست مثل اونشب. ولي اينبار غير قابل انکار بود.



مو بوره با يک حرکت بلند شد. تيکه‌هاي برف به تک پيراهن مشکي که به تن داشت، چسبيده بودند. چشماش ر‌و ريز کرد و برفا رو تکوند. به محض تموم شدن کارش ‌ اون دوتاي ديگه هم کنارش اومدن هرسه نفس نفس مي‌زدن و عصبي و خشمگين نگامون مي‌کردن.

- هه بدک نبود.


romangram.com | @romangram_com