#چشمان_آتش_کشیده_پارت_213

- خوشحالم يوهان تغيير عقيده داده و به ما پيوسته. حالا خودش کجاست؟

نمي‌فهميدم چي مي‌گن، درک حرفاشون برام قابل هضم نبود! گفتن يوهان!؟ غذاي مفصل!؟ اونا به من گفتن غذا!؟ زانوهام با درک معني حرفشون شروع کرد به لرزيدن. هر لحظه احتمال مي‌دادم غش کنم. نا اميدانه شروع کردم به دويدن، ولي اون مو بوره با لبخند کريه و زشتي جلوم سبز شد. اوه خداي من چطوري جلوم اومد؟ با چه سرعتي!و

- او او، عزيزم فکر نمي‌کني که ما ازت مي‌گذريم هان؟

_ شم..شماها... چي هستيد؟

- هنوز يوهان اون راز کوچولوش نگفته بهت؟

- فکر مي‌کردم براش بيشتر ارزش داشته باشي. رفتارش تو کتابخونه با بودن تو اينجا منطقي نيست.

- بيخيال بچه‌ها، حتما رژيمش‌و تغيير داده.

با حرفي که اون مو بوره زد همشون بلند بلند خنديدن که مثل سوهان روحم ر‌و خراش داد.

- شوخي بهتره بمونه واسه‌ي بعد.

با نزديک شدن اون مو بوره به طرفم، آشفته عقب عقب رفتم. هر سه تاشون قدم قدم جلو مي‌اومدن.

صداي خرد شدن برفا زير پاشون بغضي که تو

romangram.com | @romangram_com