#چشمان_آتش_کشیده_پارت_212


- هي خانم اينجا چي‌کار مي‌کنيد؟

ترسيده سر جام ميخکوب شدم واي اگه ببينتم و بپرسه اينجا چي‌کار مي‌کني، چي بگم؟ صداي قدماش که بهم نزديک مي‌شد باعث شد ناخودآگاه به طرف جلو برم. تند تند به طرف راهروي پيش روم رفتم به طرف راست پيچيدم و تو تاريکي مخفي شدم. سايه‌اش ر‌و ديدم که رد شد و جلوتر رفت. پوف انگار به خير گذشت، تکيه‌ام‌ رو از ديوار سرد پشتم برداشتم. به داخل راهرو نگاه کردم، هيچ فلش يا اسمي نبود. اينجا کدوم بخشه؟ قدم زنان و با احتياط رفتم جلو. هرچي جلوتر مي‌رفتم، به نظرم هواي اطرافم سردتر مي‌شد. با رسيدن به در فلزي دودل بازش کردم که تنم يخ زد. اينجا سرد خونس! آب دهنم‌ رو به سختي قورت دادم و لرزون رفتم داخل. اطراف چشم مي‌چرخوندم؛ که به اتاقک تقريبا بزرگي رسيدم. احتمالا جنازه‌ها رو اونجا نگه مي‌دارن. نفس عميقي کشيدم و درش ر‌و باز کردم. حدسم درست بود. اگه اون مردا مرده باشن، بايد جسدشون پس اينجا باشه. قلبم تند تند مي‌زد و دهنم خشک شده بود. به سختي اولين کشوي سمت راست‌و کشيدم و با چشماي نيمه باز به فرد داخلش نگاه کردم. سريع دو طرف گردنش‌و چک کردم که سالم بود، سريع بستمش و پاييني رو باز کردم.

حدود پنج دقيقه‌ گذشته بود و از پونزده تا کشو، فقط دوتاش مونده بود. اضطرابم از اول کمتر شده بود ولي کماکان حس ترس ر‌و داشتم. وقتي کشو رو کشيدم؛ چشمام روي مردي که داخلش بود، زوم شد. بهش مي‌خورد بيست‌و‌هشت يا سي سالش باشه. و به هموني که تو محوطه ديدم شباهت داشت. سمت چپ گردنش‌و نگاه کردم که با دوتا جاي سوراخ نزديک گردنش مواجه شدم مثل ماله زنِ بود. به نظر مي‌اومد جاي دندوناي نيش فک بالايي باشه. سريع دستکش آبي رنگي دستم کردم و روي سوراخا دست کشيدم. هردو سوراخ ظريف و تميز بودن، چطور اين زخما کار يه حيوون مي‌تونه باشه!؟ کشو رو بستم و کناريش‌و باز کردم. اين يکي مرده مي‌خورد چهل سالش باشه. اونم دوتا سوراخ سمت چپ گردنش داشت، درست مثل قبلي پوست گردنش اطراف سوراخا کبود شده بود. کشو رو بستم و آشفته به ديوار تکيه دادم. شايد کار يه حيوون نبوده. اون زخم و جاي دندون، خيلي ظريف بود و بيشتر مي‌خورد که جاي نيش يه آدم باشه تا يه حيوون! دلم از اين احتمال پيچ خورد و حس سنگيني بهم دست داد ولي چرا يه آدم بايد گاز بگيره؟ البته به کسي که اينکارو مي‌کنه ديگه آدم نمي‌گن، مي‌گن يه قاتل رواني که جنون داره. اما همه‌ي اينا يه احتماله و ممکنه کار يه آدم نبوده باشه. آه، روي گردن هيچ کدومشون جاي انگشت يا خراشگي هم پيدا نکردم اين عجيب ترين چيزيه که تا حالا ديدم!

نه خراشگي، نه زخم ديگه‌اي روي بدن فقط و فقط جاي دوتا نيش نزديک شاهرگ، مثل اينکه بخواد خون ر‌و بمکه. با توجه به نزديکي زخما به شاهرگ، منطقي به نظر مياد. ولي کدوم حيوون فقط خون مي‌مکه؟ اِمم کنه؟ احتمالا کنه براي يه قتل زيادي کوچيکه. خصوصا که جاي گاز گرفتنش انقدر بزرگ نيست. ولي پس اون موجود خونخوار چيه!؟ قبل اينکه کسه ديگه‌اي بياد، سريع از اتاق بيرون رفتم و با احتياط نگاهي به راهرو انداختم.



هنوزم سرد و تاريک بود. وقتي مطمئن شدم کسي نيست تند تند شروع کردم به حرکت کردن. وقتي به سي سي يو رسيدم، نفس راحتي کشيدم ولي نمي‌دونم چرا همش فکر مي‌کردم يکي تعقيبم مي‌کنه. تصميم گرفتم برگردم عمارت براي همين با عجله خودم ر‌و به اتاق تعويض لباس رسوندم. تند تند روپوش ر‌و درآوردم و کاپشن و کوله‌ام ر‌و برداشتم. به محض قفل کردن کمد، از اتاق رفتم بيرون. محتاطانه نگاهي به اطراف انداختم و خواستم برم که يوهان‌و ديدم. اينجا چي‌کار مي‌کنه؟ چرا من ماشينش ر‌و نديدم؟ آشفته و مضطرب به نظر مي‌رسيد. دستش چهار تا کيسه‌ي خون بود که سعي داشت تو نايلون مشکي بذاره. وقتي راه افتاد، کنجکاوانه بدون اينکه متوجه‌ام بشه‌ پشت سرش رفتم. قدماي بلند و سريعي برمي‌داشت. منتظر بودم به سمت يکي از بخشا بره که غافلگيرانه راهي پله‌ها شد. اوه با اون کيسه‌هاي خون کجا داره مي ره؟ با فاصله پشت سرش رفتم که ديدم به خروجي که به محوطه‌ي پشتي بيمارستان راه داره، نزديک مي‌شه. وقتي از در رد شد قدمام‌و تند‌تر برداشتم. سريع تو ماشينش نشست. ابروهام‌ بهم نزديک شد. با اون کيسه‌هاي لعنتي کجا داره مي ره بايد تعقيبش کنم. با اين تصميم سريع از در رد شدم و با حالت دو خودم ر‌و به ماشينم رسوندم. نفس زنان سوييچ‌ رو جا زدم و با تمام زورم به پدال فشار آوردم. ماشين با تيک آف بلندي شروع به حرکت کرد. همزمان که نفساي عميق و کشداري مي‌کشيدم، به اطراف نگاه مي‌کردم که با ديدن آئودي يوهان سرعتم‌ رو کمتر کردم. چشم ريز کردم و دقيق تر به اسم خيابون نگاه کردم. خيابون فيبلاک تا حالا از اين مسير رد نشدم. ساعت نزديک شش بود و بارش برف قطع شده بود. هوا تاريک بود و سوز داشت، با دور شدن از شهر مضطرب شدم کجا داشت مي‌رفت هرچي از شهر دورتر مي‌شديم، تعداد ماشينا کمتر مي‌شد. با ديدن تابلويي که کنار جاده نصب بود گيج تر شدم. تا جنگل ساروس فقط پنجاه مايل

اون داره مي ره جنگل؟ اونجا چي‌کار داره؟ با توقف ماشينش کنار حاشيه‌ي جنگل، حس ترس بهم القا شد. لعنتي اون حيوون وحشي ممکنه هرجاي اون جنگل باشه چرا داره مي ره تو جنگل وقتي کيسه‌‌‌اي که توش خون بودو برداشت، کنجکاوتر و گيج تر از قبل شدم. صبر کردم بره ولي چون مي‌ترسيدم گمش کنم، سريع ماشين‌ رو پارک کردم و با گذاشتن کوله پشت ماشين فقط گوشيم ر‌و برداشتم. درو با عجله بستم و نزديک درختا شدم. تاريک ديده مي‌شد و کناره‌هاي درخت به خاطر برفا سفيد بود. به رد پاهايي که رو زمين بود نگاه کردم و به دنبالشون رفتم تو دل جنگل بيني و دستام از سرما يخ زده بود؛ به تنه‌ي درخت تکيه دادم که متوجه شدم، ديگه رد پايي نيست يعني چي؟ پس بقيه‌اش کو؟ اطراف ر‌و نگاه کردم تا شايد ببينمش ولي فقط درخت و بوته‌هاي يخ زده بود. نمي‌‌تونه که پرواز کرده باشه. پشت سرم ر‌و نگاه کردم که سايه‌اي با سرعت رد شد. موحش به تنه‌ي درخت تکيه دادم. اون ديگه چي بود!؟ با حرکت سايه‌ي ديگه‌اي از سمت راست، نفسم حبس شد. اون .. اون حيوون اينجاست. انگشتام‌ذرو به درخت فشردم که صداي شکستن تيکه چوبي از جلو، به گوشم خورد. با چشماي گرد شده به تاريکي نگا مي‌کردم که حس کردم کسي داره جلو مياد. اول فکر کردم يوهانه ولي با ديدن مردي که چشماي سرخ داشت، فهميدم اشتباه مي‌کنم!

قلبم از شدت تپش کم مونده بود بياد بيرون. نگام روي موهاي بورش ميخکوب شده بود. لبخند زشت و مضحکي زد ولي هيچ کدومشون به وحشتناکي دندوناي نيش برافراشته‌اش نبود. قدم قدم بهم نزديک مي‌شد، که دوتا سايه با سرعت کنارش قرار گرفت و فهميدم اون دوتاي ديگه‌ان. هرسه چشماي سرخشون‌و با لبخند ترسناک بهم دوخته بودن.

- اينجا رو ببين، انگار يوهان دست و دلباز تر شده.

- غذاي مفصلي برامون آورده. هم خوشگل، هم خوشمزه.


romangram.com | @romangram_com