#چشمان_آتش_کشیده_پارت_210


وقتي تو کافه رفتم براي خودم قهوه با شير و شکر سفارش دادم و کيک شاتوت. از وقتي بيدار شدم حالم خوش نبود. قهوه‌ام‌ رو مزه مزه کردم که صحبت دونفري که ميز کناريم بودن، به گوشم خورد.

- واقعا افتضاحه معلوم نيست چند نفر ديگه بايد کشته بشن تا پليس خودش ر‌و تکون بده

- آره امروز چهار نفر ديگه رو آوردن، نمي‌دونم چه بلايي سر اون ديشبيا اومده.

- اميدوارم هرچه زودتر اون حيوون لعنتي رو بگيرن.

با رفتنشون سرم ر‌و بالا گرفتم. يعني ديشب هم چند نفر ديگه رو بيمارستان آوردن؟ جرعه‌ي ديگه‌اي قهوه نوشيدم. حالم بهتر شده بود ولي ذهنم حسابي گيج و سردرگم شده بود؛ اول جنگل سيترسون و حالا جنگل ساروس اون حيوون چرا به آدما حمله مي‌کنه؟‌ يعني يه شير يا ببره؟ لعنتي با حساب کردن کيک و قهوه از کافه رفتم بيرون. هوا شروع کرده بود به تاريک شدن قبل اينکه ماشين ر‌و روشن کنم، چند تا دونه‌ي برف شروع کرد به پايين اومدن. با تصميمي که گرفتم سريع سوييچ رو چرخوندم و راه افتادم. نمي‌دونم يوهان رفته يا نه ولي اميدوارم رفته باشه؛ حدود دوساعتي از رفتنم به کافه گذشته بود. ماشينم‌ رو بيرون بيمارستان پارک کردم و نگاهي به ورودي بيمارستان انداختم، ماشين يوهان نبود سريع پايين اومدم و فقط گوشي و کليد کمدم‌ رو برداشتم. با قفل کردن ماشين به طرف ورودي بيمارستان پا تند کردم. جمعيتي که تو محوطه بود، به خاطر شروع برف درحال متفرقه شدن بود بدون جلب توجه به طرف اتاق تعويض لباس رفتم. سريع روپوشم‌ رو تنم کردم و کارت دانشجوييم‌ رو از گيره به جيب چپ وصل کردم. چند بار نفس عميق کشيدم تا هيجان و کوبش قلبم کمتر بشه. اگه خوش شانس باشم، کسي بهم شک نمي‌کنه و راحت مي‌تونم برم. وقتي از اتاق رفتم بيرون راهرو و پله‌ها رو با دقت ديد زدم. وقتي مطمئن شدم يوهان نيست، درو بستم و راهي پله‌هايي که به آزمايشگاه مي‌خورد شدم. اگه از اون دري که کنار يخچاله برم، يک ميون‌ بُر خوب زدم. جلوي در مکث کردم و با دقت گوش دادم. وقتي صدايي نشنيدم دستگيره رو تکون دادم ولي قفل بود. لعنتي حتما يوهان قفلش کرده. يادمه بار اولي هم که اومدم يوهان خودش کليدو داشت و در قفل بود. لبم‌ رو کمي جويدم و برگشتم بالا، با ديدن پرستاري که به سمت راه‌پله‌ي طبقه‌ي دوم مي‌رفت سريع طرفش رفتم.

_ ببخشيد خانم.

با شنيدن صدام ايستاد و نگام کرد.

-‌ بله؟

_ شما مي‌دونيد از کدوم طرف بايد برم قسمت اورژانس؟

-‌ شما از دانشجوهاي آقاي تيراپ هستيد؟


romangram.com | @romangram_com