#چشمان_آتش_کشیده_پارت_209
_ تو ديگه کجا مياي؟
- تا ماشينت ميام.
_ اوه خدايا، من خيلي وقته بزرگ شدم يوهان.
- ضعف داري با صحبت کردن بيهوده انرژيتو تحليل نده.
اداش رو در آوردم و تندتر ازش جلو رفتم مغروره از خود راضي، به حرفاي من ميگه بيهوده. به محض اينکه نزديک ماشين شدم؛ دوتا آمبولانس تو محوطه وارد شد. پرستارا سريع اومدن و اشخاصي که تو آمبولانس بودنو روي تخت گذاشتن. چشمام رو ريز کردم تا بهتر ببينم، دوتا مرد بودن انگار اونا هم گردنشون جراحت برداشته بود خواستم جلوتر برم که يوهان دستمو گرفت و گفت :
_ کجا داري مي ري؟
_ ميخوام ببينم چي شده.
- لازم نيست، برو
لبام رو عصبي بهم فشردم و تو ماشين نشستم. با چرخوندن سوييچ يوهان عقب رفت و دستي برام تکون داد. بدون اينکه جوابش رو بدم، با سرعت رفتم. صفت زورگو هم به اسامي بلند بالاي يوهان اضافه شد.
با ديدن کافهاي که کنار چهار راه بود، ترمز کردم.
romangram.com | @romangram_com