#چشمان_آتش_کشیده_پارت_208
روپوش رو از تنم درآوردم و سريع کاپشن وکولهامو برداشتم. تقريبا براي امروز کارم تموم شده. فکر نکنم يوهان با رفتنم مشکلي داشته باشه، خصوصا که حالمم بده. پس ميتونم با خيال راحت برم. وقتي درو باز کردم، نگاهي به يوهان که به ديوار تکيه داده بود انداختم. پاي چپش رو به زمين ميزد و سرش هم پايين انداخته بود. با ميزون کردن کولهام، درو بستم و جلوش ايستادم. نگاهشو که بالا گرفت، گفتم :
_من ميخوام برم خونه، مشکلي نيست؟
از ديوار جدا شد و گفت :
_ نه برگهاي که بهت ديروز دادمو پر کردي؟
_ آره، کنار ميکروسکوپِ.
- خيلي خوب.
سرم رو تکون دادم و گفتم :
_ پس بعدا ميبينمت.
اهوم آرومي گفت و شونه به شونهام حرکت کرد.
romangram.com | @romangram_com