#چشمان_آتش_کشیده_پارت_207

پوزخند کمرنگي زد و همزمان که به طرف در هدايتم مي‌کرد، گفت : مي‌دوني متاسفانه تو انتخاب ديگه‌اي نداري.

_ اوه واقعا؟ پس حرف صبحت چي بود ؟

دستش‌ رو دور شونم حلقه کرد و گفت ‌:

_ تو فقط حق انتخاب من‌و داري.

_ تو خودخواه ترين موجودي هستي، که تا به حال ديدم

- درسته و همينطور تنها کسي که تو رو بوسيده.

_ اون بوسه هيچ ربطي به اين بحث نداره.

- دقيقا به خاطر همون بوسه، مجبوري من‌ رو انتخاب کني.

‌وقتي به اتاق تعويض لباس رسيديم، گفتم :

_ مي‌دوني همونطور که تو اون شب و چشماي قرمزو انکار مي‌کني منم اون بوسه رو انکار مي‌کنم.

پيروزمندانه لبخندي به چهره‌ي اخمالودش، زدم و داخل اتاق شدم حالم بهتر شده بود ولي کماکان احساس ضعف داشتم.

romangram.com | @romangram_com