#چشمان_آتش_کشیده_پارت_203
قبل اينکه بتونم جلوش رو بگيرم درو باز کرد و رفت؛ انگشتام بي حس شده بود و ميلرزيد. چوب رو تو جيب روپوشم انداختم و به سختي بلند شدم. يه حسي بهم ميگفت از اون جا دور بشم همين الان، نگاهي به درِ کنار يخچال انداختم و قبل اينکه دانکن يا يوهان بياد بازش کردم. ديدن سياهي حالم رو بدتر کرد ولي چارهاي نداشتم. سريع دستم رو به ديوار کشيدم و رفتم جلو. اون خون هيچ کي نميتونه با اون مشخصات خوني زنده باشه، چرا دانکن خدايا چطور ممکنه!؟
هرچي جلوتر ميرفتم نور کم و کمتر ميشد. با رسيدن به در تقريبا بزرگي کمي اميدوار شدم. با احتياط بازش کردم که نور سفيدي با شدت چشمم رو زد. فورا چشمام رو بستم و سرگردوندم، که صداي همهمهاي به گوشم خورد. وقتي چشم باز کردم با تعداد زيادي پرستار مواجه شدم که تختي رو به طرف جلو هل ميدادن.
- خيلي خونريزي داره
- اتاق عملو آماده کنيد
وقتي از جلوم رد شدن، چشمم به زني که روي تخت بود خورد. گردنش خونريزي وخيمي داشت و رنگش سفيد سفيد بود. پرستاري که کنارش حرکت ميکرد سعي داشت با فشردن دستمال به گردنش از شدت خونريزي کم کنه. به محض رفتنشون، يک عده پرستار ديگه تختي رو که روش پسر جووني بيهوش بودو هل دادن اون پسر هم گردنش جراحت و خونريزي داشت، اوه اينجا چه خبره؟ از در فاصله گرفتم و با قدماي سست راهرو رو رد کردم. با دست راستم فشاري به در جلو روم آوردم و وارد راهرويي که سه قسمتي بود، شدم. نگاهي به سيل پرستارا که با عجله به طرف اتاقاي عمل ميرفتن انداختم. با قدماي بلند به طرف پرستاري که پشت ميز ايستاده بود، رفتم.
_ ببخشيد خانم چه خبر شده؟
- دو نفرو از جنگل ساروس آوردن. انگار يه حيوون بهشون حمله کرده، مثل اون يکي.
با ياد آوري اخباري که اون روز شنيدم و اون پسري که به خاطر حملهي يه حيوون وحشي مرد، بدنم سرد شد. فکر کردم اون حيوون رو گرفتن ولي انگار اشتباه بود خواستم جلوتر برم که يکي دستمو از پشت کشيد با ديدن چهرهي عصبي يوهان دلم پيچ خورد.
- اينجا چيکار ميکني؟
سعي کردم با گفتن دربارهي اون دوتا، اونجا بودنم رو توجيح کنم.
romangram.com | @romangram_com