#چشمان_آتش_کشیده_پارت_202


به يوهان که صورتش رنگ پريده به نظر مي‌رسيد، چشم دوختم و در جوابش گفتم :

_ آها

با نشستن پشت ميز، هردوشون بين هم ديگه نگاهي ردوبدل کردن. آخر سر دانکن هم روي چهار پايه‌اي نشست و مشغول شد. يوهان هم کنارم اومد و با دقت مشغول توضيح دادن بهم شد. انگار مي‌ترسيد دوباره بلايي سر نمونه‌ام بياد. بعد يک ساعت يوهان رفت تا سري به آزمايشگاه اصلي بزنه. بهترين فرصت براي فکر کردن به پيشنهاد عجيب غريبش بود ولي من قصد نداشتم ازش استفاده کنم به دانکن که سخت مشغول بود نگاه زير چشمي کردم و از تو جيب چپم، تيکه چوبي که دست دانکن ر‌و زخمي کرده بود، درآوردم. مراقب بودم دستم به قسمت خوني نخوره. با احتياط چوب ر‌و زير ميکروسکوپ گذاشتم. با بررسي خون دانکن مي‌تونم بفهمم، بفهمم که اون .. آه حتي فکرشم آزارم مي ده. لب پايينم‌ رو به دندون گرفتم و با دودلي به عدسي نگاه کردم.

قلبم تندتر از حد معمولش مي‌زد. آشفته سرم ر‌و عقب کشيدم و نفس نفس زدم. خداي من غير ممکنه،

چطور همچين چيزي وجود داره!؟ تعداد گلبول هاي قرمز و سفيد، چهار برابر تعداد معمولي بود! اون اون چه موجوديه؟ يه جهش يافته؟

- حالت خوبه آنيدا؟

ترسيده به دانکن که کنجکاو نگام مي‌کرد، زل زدم. سريع چوب ر‌و برداشتم که همزمان دانکن از جاش بلند شد و تند کنارم اومد.

- اوه، رنگت پريده.

دستش‌ رو به گونه‌ام زد که تنم لرزيد. شوکه شده ادامه داد :‌

_خيلي سردي آنيدا مي رم دنبال يوهان.


romangram.com | @romangram_com