#چشمان_آتش_کشیده_پارت_197
_صبح به خير ماري، صبح به خير سايمون.
کمي براي خودم قهوه ريختم و رو به سايمون و ماري که همزمان جوابم رو دادن، گفتم :
_ماشينمو آوردي؟
- بله خانم ديگه مشکلي نداره.
سرم رو به نشونهي تشکر براش تکون دادم و با گرفتن سوييچ به طرف ماشينم حرکت کردم. آسمون مثل هميشه خاکستري بود ولي اين دفعه همراه با سوز خيلي سرد به محض نشستن تو ماشين بخاريشو روشن کردم. کولهرو هم کنارم گذاشتم و ماشينو راه انداختم ، وقتي به در آهني رسيدم براي توماس تک بوقي زدم. از اون موقعي که يوهان رو ديد باهام حرف نزده.
_صبح به خير توماس
- صبح به خير خانم.
لبام رو بهم فشردم که به صورت خط باريکي دراومد؛ نميفهمم چرا لجبازي ميکنه و باهام حرف نميزنه؟ هنوز نتونستم دربارهي يوهان ازش بپرسم. مطمئنم چيزي بيشتر از شايعاتي که هست ميدونه. با رفتنش تو اتاقک نگهباني، روي پدال فشار آوردم. به ساعتم نگاهي انداختم، نُه صبح بود. وقتي به بيمارستان رسيدم ماشينِ يوهان و دانکنو ديدم. مثل ديروز نزديک درخت پارک کردم و کولهامو برداشتم. حين اينکه به ورودي نزديک ميشدم به اين فکر ميکردم که به يوهان چي بگم. مطمئنن به خاطر جواب ندادن بهش عصبانيه، راهرو طي کردم و داخل اتاق شدم. کليد کمدم رو درآوردم و تو قفلش چرخوندم. وقتي گوشيم رو تو جيب شلوارم گذاشتم، کوله و کاپشنم رو تو کمدم آويزون کردم. روپوش سفيد ديروزيم رو تنم کردم و پنج تا دکمهاي که داشتو سريع بستم. با قفل کردن در کمد، از اتاق خارج شدم. کارت دانشجوييم رو به جيب کوچيکي که سمت چپ روپوش بود، وصل کردم و همزمان از پلهها رفتم پايين. رو به روي اتاق مکثي کردم خوب ميتونم بهش بگم ازش عصباني بودم. ولي اگه دليل عصبانيتم رو بخواد. ميتونم با خودخواهي تمام بگم بابت کنسل شدن قرار شامم با دانکن، ازش عصباني شدم. آره اين سرجاش ميشونتش و ساکتش ميکنه. شايدم بهونهي نمونهام رو بگيرم، ولي زياد محکمه پسند نيست. پوف اصلا چيزي نميگم کلافه درو بازکردم و رفتم تو همزمان که پا گذاشتم داخل يکي درب يخچال خون رو بست و از دري که کنار يخچال قرار داشت و راهي بين اينجا و آزمايشگاه اصلي بود، خارج شد. متعجب به يخچال نگاه کردم. يعني يوهان بودش؟ سلانه سلانه به طرف يخچال رفتم و بازش کردم. به نظر مياومد چندتا از کيسههاي خون کم شده. وقتي شمردم، حدود چهارتا کمتر از ديروزي بود. شونههام رو با بيخيالي بالا انداختم و درو بستم. لابد خونا رو بردن واسهي مريضا. در کنارِ يخچال رو باز کردم که نگام به راهروي نيمه تاريکي خورد. چشمام رو ريز کردم تا شايد چيزي ببينم، ولي جز سياهي چيز زيادي عايدم نشد. درو بستم و روي چهارپايهاي که رو به روش بود نشستم با ريتم به ميز ميزدم که بعد از چند دقيقه با باز شدن در کنار يخچال يوهان رو ديدم. نگاش پايين بود که با ديدن کفشام سريع بالا آوردش. چند بار پلک زد و آخرسر با سرعت جلوم اومد. متعجب از رفتارش کمي خودمو عقب کشيدم. يک مرتبه بازوهام رو با دستش محکم گرفت و دقيق تو صورتم نگاه کرد؛ انگار ميخواست مطمئن بشه سالمم.
- اوه خدايا، آنيدا سالمي؟
مبهوت به چهرهاش که هم نگران بود و هم آسوده، نگاهي کردم و گفتم :
_ معلومه سالمم. چرا اينو ميپرسي؟
romangram.com | @romangram_com