#چشمان_آتش_کشیده_پارت_196


دانکن هم تو ماشينش نشست ولي قبل اينکه درو ببنده رو به يوهان چيزي گفت که فقط يه تيکه‌اش‌و شنيدم :

_ اي کاش مثل بقيه بوديم نه يه ..

يک چي؟‌ منظورش چي بود؟ سعي کردم تو همون حالت نزديک‌تر بشم تا جملش‌و کامل بفهمم ولي با روشن شدن ماشيناشون، همون جا موندم به محض دور شدن ماشيناشون گوشيم زنگ خورد. نگاهي به صفحه‌ي گوشيم که روشن خاموش مي‌شد انداختم، يوهان بود.

بدون اينکه جواب بدم انقدر به گوشي نگاه کردم تا خودش قطع شد. حالم بد بود، خيلي بد. پس نمونه‌ي من به خاطر خونِ دانکن خراب شد. حتما وقتي که اومد کنارم تا ببينه دستمال دارم خونش رو نمونه ريخت. ولي منظور يوهان از گفتن خون ما چه عواقبي داره، چي بود؟ مگه خون اونا چه فرقي با بقيه داره؟ چرا انقدر نگران بود ازاينکه خون دانکن بهم نخوره؟‌ مگه چي تو خونشونه؟ چرا لعنتي سرم داره مي‌ترکه. وقتي سايمون اومد، ازش خواستم من ر‌و تا ايستگاه اتوبوس برسونه. وقتي سوار اتوبوس شدم با بي‌حالي به شيشه تکيه دادم و پياده‌رو هاي پوشيده از برف‌و نگاه کردم. سرما، حس گيجي و ندونستن درباره‌ي يوهان و دانکن به حال بدم بيشتر دامن مي‌زد. نفهميدم کي پياده شدم، کي رسيدم عمارت و کي روي تختم نشستم. فقط وقتي به خودم اومدم که بدنم از سرما يخه يخ بود با سستي و کرختي رفتم حموم وقتي آب گرم رو پوستم حرکت کرد، لرزي تو بدنم افتاد. انگار هاله‌ي يخي که پوستم‌ رو گرفته بود، شکسته شد و از زندانش آزاد شدم چشمام ر‌و بستم که تو سياهي دوتا چشم سرخ ديدم چشمايي که متعلق به يوهان و خاطره‌ي اونشب بود. اون بهم گفت بهش نگم آدم، اگه .. اگه اون انسان نيست .. پس .. پس چيه؟ چشمام‌ رو از ترس فهميدن جواب اين سوال، سريع باز کردم. نمي‌خوام بهش فکر کنم؛ با عجله کارم ر‌و تموم کردم و حوله رو دور خودم پيچيدم.

لرزون جلوي پنجره‌ي اتاقم رفتم و نگاهي به فضاي تاريک رو به روم انداختم که حس کردم دوتا نور قرمز با سرعت حرکت کرد و بين درختا مخفي شد. ترسيده يه قدم عقب رفتم و حوله‌رو محکم‌تر تو مشتم فشردم.



لعنتي اونا که واقعي نبودن، بودن؟ اون نوراي قرمزي که الان بين دوتا درخت جا به جا شد، حقيقت ندارن مگه نه!؟ اون نمي‌تونه اينجا باشه حتما توهم بودن. ترسيده و مضطرب از پنجره فاصله گرفتم و لباساي گرمي تنم کردم. بدنم دوباره سرد شده بود. انگشتام‌ رو بهم ماليدم تا از اصطحکاکشون گرم بشن ولي، انگشتم انگاري که بي حس شده بودن. با لرزي که تو بدنم بود به طرف تخت رفتم، با دست پتو رو کنار زدم و زيرش خزيدم. چراغ خواب‌ رو روشن گذاشتم و مثل جنين تو خودم جمع شدم. به جاي اينکه احساس گرما کنم، بدنم سردتر مي‌شد. دستام ر‌و جلوي دهنم گرفتم و توش ها کردم چه بلايي سرم اومده؟ احساس مي‌کنم مثل يک مرده بدنم يخ شده. چشمام ر‌و بستم تا شايد به خواب برم ولي با بلند شدن صداي زنگ گوشيم، چشمام باز شد. نگاهي به دور و بر انداختم که ديدم گوشيم روي قفسه‌‌ايه که به ديوار وصله. با سستي بلند شدم و شماره رو نگاه کردم، ولي وقتي اسم يوهان‌و ديدم ترس کم‌رنگي تو دلم نشست. دو بار ديگه هم زنگ زد که جوابش ر‌و ندادم. با بي حالي گوشي رو گذاشتم سر جاش که دستم به کتابايي که به ديوار تکيه داده بودم خورد و افتادن زمين. بي حوصله خم شدم و جمعشون کردم که چشمم به اون کتاب خورد؛ اوه به طور کل فراموشش کرده بودم. دستم‌ رو روي جلدش کشيدم و روي اسمش مکث کردم. چشمان آتش کشيده طرح برجسته‌اش رو لمس کردم و با شکل گرفتن سوالي تو ذهنم بازش کردم، اين کتاب ، مثل .. مثل همونيه که تو خونه‌ي يوهان ديدم. همون جنس کاغذ، همون مدل خط و بدون اسم نويسنده يا ناشر اين کتاب فقط چند صفحه نوشته داشت و بقيه‌اش سفيد بود. صفحه‌ي آخرش‌ رو آوردم. اوه خدايا حالا مي‌فهمم چرا اون امضا برام آشنا بود، من اون امضا رو اولين بار تو اين کتاب ديدم. تند تند برگه‌ها رو رد کردم که با ديدن جمله‌ي مورد نظرم، بي حرکت موندم.

جنگلي که انتهاي جاده‌ي سيترسونِ اين .. اين نمي‌تونه واقعيت داشته باشه .. اسم اون خيابون .. چطور با هم يکي هستن؟ شخصيت اين کتاب که اسمش يوهان،ِ به همون جنگل که انتهاي خيابون سيترسونِ مي ره ،گ و.. و اون کتابه تو خونه‌ي يوهان .. ادامه‌ي همين کتابِ، هردو کتاب هم هيچ تاريخ چاپ و انتشاراتي ندارن؛ تنها وجه مشترکشون امضا و حرف انگليسي y و جنس کاغذ و نوع خط نوشته‌اشون هست. امضايي که يوهان هم ازش استفاده مي‌کنه. يعني ممکنه اين کتاب متعلق به يوهان باشه؟ ولي پس اينجا چي‌کار مي‌کنه؟ چشماي يوهان اون شب هم مثل همين موجودي که تو کتاب هست، قرمز و سرخ شد مثل خون .. يوهان نزديک جنگل زندگي مي‌کنه و شخصيت کتاب هم به اونجا رفته. و اسم شخصيت کتاب هم يوهانِ، و فکر مي‌کنم اون حرف y کنارِ امضا، اول اسم يوهان باشه . يعني .. يعني ممکنه اين کتاب و داستانش متعلق به يوهان اندريک باشه؟ ولي تاريخي که تو اون کتاب بود براي هزار و هفتصد و هفده ميلادي يعني چيزي حدود سيصد سال پيش بود. چطور ممکنه درباره‌ي اون باشه من بايد اون قسمت دوم ر‌و بخونم، هر طور شده جواب تمام معادلات تو اون کتابه.



صبح وقتي جلوي آيينه ايستادم، چشمام روي صورت بي‌رنگم موند. به نظر مياد مريض‌ شدم. پوفي کشيدم و با آب گرم دست و صورتم‌و شستم. شلوار جين کرم با پيراهن بافت قهوه‌اي که چهارخونه‌هاي آجري رنگ داشت تنم کردم و با گذاشتن گوشي تو کوله‌ام رفتم پايين، فقط ماري و سايمون تو آشپزخونه بودن.


romangram.com | @romangram_com