#چشمان_آتش_کشیده_پارت_194


با قطع شدن تماس، گوشي رو پايين آوردم و تو جيب کاپشنم گذاشتم دستم‌ رو براي درآوردن کليد ماشين، تو جيب شلوارم کردم که با فضاي خالي برخورد کرد. متعجب اون يکي جيبم‌ رو چک کردم که اونجا هم نبود. يعني چي؟ جيباي کاپشن کوله پشتيم. همه رو زير و رو کردم ولي نبودش. پس اين کليداي لعنتي کجان؟ نگاهي به بيمارستان انداختم که ياد کمد فلزي افتادم. يادمه کليد ماشين‌ تو دستم بود و وقتي روپوش‌و تتم کردم، گذاشتم تو جيبش. اوه لعنتي انقدر از يوهان عصبي بودم، فراموش کردم برش دارم. عصبي لگدي به تيکه برف دست نخورده جلوم زدم که سياه شد. کليد کمدم ر‌و آماده تو دستم گرفتم و با قدماي بلند برگشتم بيمارستان هوا حسابي تاريک شده بود و سرد. دلم يک فنجون شيرکاکائوي داغ و گرماي شومينه رو مي‌خواست. براي اينکه زودتر به عمارت برگردم تندتر حرکت کردم تا کارم سريع تر تموم بشه. اميدوارم دوباره يوهان ر‌و نبينم. وقتي اتاق‌ِ تعويض لباس‌و ديدم، دو نفر از پله‌هايي که به آزمايشگاه راه داشت بالا اومدن و رفتن داخلش. آروم‌تر حرکت کردم تا از اتاق بيان بيرون. بعد چند دقيقه اومدن و به سمت پله‌هايي که به طبقه‌ي دوم مي‌خورد حرکت کردن. با عجله قبل اينکه کسه ديگه‌اي بياد، رفتم تو. سريع کليد رو جلو آوردم که چشمم به تخته شاستي که روي کمد کنار در بود، افتاد.

با مکث سمتش رفتم و برداشتمش چندتا برگه‌ي آزمايش بود. آزمايشي درباره‌ي نمونه‌هاي کپک نوروسپورا کراسا و نتايجي که از ترکيب با ويروس ايدز، بدست اومده بود. آخر برگه‌ها هم اسم مسئول آزمايش و تأييد کنندش، با امضاهاشون نوشته شده بود وقتي به امضاها نگاه کردم؛ چشمم گرد شد. يکيش همون امضايي بود که تو کتابي که خونه‌ي يوهان برداشتمش ديدم. همون امضاي عجيب با حرف انگليسي y، وقتي به اسم تأييد کننده که اونجا امضا زده بود، نگاه کردم نفسم حبس شد يوهان اندريک يعني اين امضا امضاي يوهانه؟ ولي اونکه به من گفت اون کتاب يه هديه‌اس و امضاي بالاي صفحه‌ي دوم متعلق به کسيه که بهش داده. چرا دروغ گفته؟ چي رو مي‌خواسته ازم مخفي کنه؟ دوباره به شب قبل فکر کردم. به وقتي که ديد کتاب دستمه و رنگش پريده و سرد شد. اضطرابش از اينکه کتاب‌و تا کجا خوندم. همه‌ي اينا جلوي چشمم حرکت کرد که صداي صحبت دونفر که به اتاق نزديک مي‌شدن‌، باعث شد تخته رو فورا برگردونم سرجاش و سريع جلوي کمدم برم.

- اوه پيداش کردم جان اينجاست.

- من که بهت گفتم.

- خداروشکر پيداش کردم وگرنه اندريک کلم‌و مي‌کند.

- اوه آره‌، مردک يخي.

با بسته شدن در صداي صحبتاشون کمتر شد.



آشفته و سردرگم به کمد تکيه دادم يوهان چي رو ازم مخفي مي‌کنه ؟ چشماش چرا قرمز شدن ؟ چرا وانمود مي‌کنه چيزايي که ديدم خياله؟ دستم‌ رو به بدنه‌ي فلزي کمد که سرد بود، فشار دادم به سختي در کمدو باز کردم و کليد ماشين‌ رو از تو روپوش برداشتم. وقتي دره کمد رو بستم کليدش ر‌و تو جيب کوچيک کوله‌ام انداختم تا گم نشه. سريع از اتاق بيرون رفتم . با قدماي بلند خودم‌و به ورودي رسوندم و کنار ماشينم ايستادم تا سايمون بياد.

پنج دقيقه گذشته بود که ديدم دانکن و يوهان به ورودي نزديک مي شن، سريع به اطراف نگاه کردم تا پنهان بشم، نبايد من‌ رو ببينن. با ديدن تک درختي که کنار ماشين بود، سريع پشتش رفتم و پنهان شدم. نفس زنان نگاهي به يوهان که با دانکن بحث مي‌کرد، انداختم. وقتي نزديک تر شدن خودم ر‌و عقب کشيدم و با احتياط نگاه کردم.


romangram.com | @romangram_com