#چشمان_آتش_کشیده_پارت_193
_ من وسيلهي بازي شما دوتام؟ از من براي بُردن همديگه استفاده ميکنيد؟
- چي!؟ نه ..
دستم رو بيرون کشيدم و بدون اينکه اجازه بدم جملشو تموم کنه، پرغيض گفتم :
_پس از من فاصله بگيرين آقاي اندريک.
متعجب نگام ميکرد، که درو باز کردم و رفتم بيرون. هر قدمي که دور ميشدم حس عصبانيتم کمتر ميشد و بيشتر ميرفتم تو فکر. فکر اينکه چرا رفتارش با دانکن اون شکليه و نسبت بهَم ديگه واکنش نشون مي دن؟
وقتي نزديک ورودي شدم نگاهي به پشت سرم انداختم. نميدونم، شايد براي اينکه فکر ميکردم پشت سرم مياد ته قلبم يک حسي جريان گرفت. يه حس اميدوارانه که يوهان دنبال مياد، ولي با ديدن راهروي خالي به اين نتيجهي قطعي رسيدم که من وسيلهاي براي بردن بازي بين اون دوتام. بازي که نميدونم کِي شروع شده، کي شروعش کرده و تا کي ادامه داره. و از همه بدتر که من ندونسته وسط اين بازي قرار گرفتم. قبل اينکه کليد ماشين رو دربيارم، گوشيم زنگ خورد. با ديدن اسم سايمون متعجب شدم. سابقه نداشت به من زنگ بزنه البته به جز امروز، تو کافه.
_ سايمون اتفاقي افتاده؟
- خانم تماس گرفتم براي ماشين . تعمير کار بهم گفت که دوباره برش گردونم.
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و نفس عميقي کشيدم. وقتي تو کافه بودم، ماشين رو برام آورد و گفت که مشکلش حل شده و حالا زنگ زده ميگه ميخواد بياد دنبالش تا برگردونه تعميرگاه، آه عجب روزيه امروز.
_ خيلي خوب من بيمارستان کلودر هستم. ميدوني کجاست؟
- بله خانم. تا چند دقيقهي ديگه اونجام
romangram.com | @romangram_com