#چشمان_آتش_کشیده_پارت_191

کم مونده بود از زور حرص موهاش ر‌و دونه دونه بکنم.

_ خودت بچه‌اي.

بي توجه بهش که داشت روپوشش‌ رو در مي‌آورد، درو باز کردم که دستم‌و محکم کشيد و با دست ديگه‌اش درو بست.

- چرا اينطوري مي‌کني؟ فردا وقتي اومدي نمونه‌ي جديد بهت مي دم.

پوزخندي نثارش کردم و گفتم :

_ من کاري نمي‌کنم. فقط پشيمونم از اينکه اين بيمارستان‌و انتخاب کردم.

- واسه خاطر دانکنِ مگه نه؟

سريع گفتم :

_نه.

که دستم‌و محکم‌تر گرفت و پر غيض گفت :

_به خاطر يه پيشنهاد شام با من اين طوري رفتار مي‌کني؟

romangram.com | @romangram_com