#چشمان_آتش_کشیده_پارت_189

- همين که گفتم. اگه به اين نمونه گند نزده بودي، مي‌تونستي بموني.

عصبي نفسم ر‌و رها کردم که دانکن گفت :

_ آنيدا صبر کن منم ميام.

دانکن خواست بلند بشه، که يوهان بت حالت عصبي گفت :

_ مال تو که سالمه بايد بموني و نمونه‌ات‌و بررسي کني.

- ولي من کارم تموم شده.

- اين‌و من مشخص مي‌کنم.

دانکن حرصي رو چهارپايه نشست و نگاه عذر خواهانه‌اي بهم انداخت واسه خاطر کنسل شدن پيشنهاد شامش ناراحت بود و مي‌دونم يوهان از قصد نذاشت که بياد. حتما درباره‌ي شام شنيده و نمي‌خواد من با دانکن برم. نمي‌دونم امروز چشونه!

با گفتن بعدا مي‌بينمت، دانکن از اتاق زدم بيرون. خيلي حالم گرفته شد. هم بابت نمونه، هم بابت منتفي شدن شام. اه تلافيش‌و سرت در ميارم يوهان. درو با ضرب بستم و با قدماي بلند طول راهرو رو طي کردم . وقتي به پله‌ها رسيدم، صداي باز شدن در به گوشم خورد ولي بدون اينکه توجه کنم يا مکث از پله‌ها تند تند بالا رفتم. افراري که تو راهرو بودن نگاهي بهم انداختن و به پشت سرم خيره شدن. صداي حرف زدن يوهان با مردي رو شنيدم که باعث شد تندتر حرکت کنم. وقتي تو اتاقي که وسايلم بود رفتم، حرصي روپوش‌ رو از تنم در آوردم و تو کمد پرت کردم. کاپشنم‌ رو پوشيدم و گوشي رو تو کوله‌ام انداختم. دره کمدو بستم، که صداي بدي بلند شد. يه لحظه فکر کردم شکسته ولي وقتي ديدم سالمه نفسم‌ رو با آسودگي رها کردم، خواستم درو باز کنم که خودش باز شد.

با ديدن يوهان، حس عصبيانيتم فوران کرد.

_ برو کنار.

romangram.com | @romangram_com