#چشمان_آتش_کشیده_پارت_188


_ يوهان بيا اين‌و نگاه کن!

هم دانکن و هم يوهان با شنيدن صدام، متعجب زده شدن. وقتي يوهان کنارم اومد به ظرف اشاره کردم. نگاهي بهش کرد، ولي بلافاصله صورتش رنگ پريده و ترسيده شد.

- چي کار کردي؟

_هي..هيچي، وقتي نگاشون کردم هشتا بودن يهو تعدادشون زياد شد و تغيير کردن.

- يه چيزي به اينا اضافه شده که اينطوري تغيير کردن.

_ ولي من چيزي اضافه نکردم!



نمونه رو برداشت و گفت :

_ بايد بررسيش کنم، تو برگرد خونه.

_ چي به اين زودي؟ ولي من که ..


romangram.com | @romangram_com