#چشمان_آتش_کشیده_پارت_187

_ نه، ندارم

زير لب گفت :

_لعنت به اين شانس.

_مي‌خواي باهات بيام؟

- نه خودم مي رم.

لبام ر‌و جمع کردم که رفت بيرون. نگاهي به اون سمت که نشسته بود انداختم. گوشه‌ي ميز، يک تيکه چوب بلند شده و خوني بود. به دنبال چيزي واسه کندن اطرافم‌و نگاه کردم. قبل اينکه کسه ديگه‌اي زخمي بشه بايد اون تيکه رو بکنم، ولي چيزي پيدا نکردم. از روي چهار پايه بلند شدم و رفتم اون طرف. اوه چجوري دستش خورده؟ با احتياط چوب ر‌و کندم و تو جيب روپوشم گذاشتم تا وقتي رفتم بيرون تو سطل بندازم. همزمان که نزديک ميزم شدم، صداي باز شدن در بلند شد و دانکن اومد تو.

_ دستمال پيدا کردي؟

لبخند ملايمي بهم زد و گفت :

_ آره.

آسوده رو چهار پايه نشستم و ميکروسکوپ ر‌و که موقع بلند شدن تکون خورده بود، جلوتر آوردم و عدسيش ر‌و تنظيم کردم.

نگاهي به ظرف نمونه انداختم که خشکم زد. مايع بي رنگ توش، به سياه و سرخ تغيير کرده بود. سريع از تو ميکروسکوپ نگاه کردم. تعدادشون زياد شده بود و همينطور تغيير شکل داده بودن و اطرافشون سوزني شده بود. متعجب از ميکروسکوپ فاصله گرفتم. يعني چي؟ چرا اينطوري شدن!؟ آب دهنم‌و با استرس قورت دادم که صداي در اومد. با ديدن يوهان مضطرب گفتم :

romangram.com | @romangram_com