#چشمان_آتش_کشیده_پارت_185

وقتي پله‌ها تموم شد، وارد راهروي بزرگي شديم. نور سفيد و زرد لامپاي کم مصرف، همه جا رو روشن کرده بود. از اونجايي که هيچ پنجره‌اي نداشت مطمئنا وقتي برقا بره اينجا ظلمات محض مي‌شه. آب دهنم ر‌و از فکر به اون همه تاريکي موقع نبود برق به سختي قورت دادم که يوهان جلوي دري ايستاد کليدي رو از جيب روپوشش در آورد و تو قفل چرخوند گ. وقتي درو باز کرد و رفت داخل، چشمم به اتاق مجهزي خورد که تمام وسايل آزمايشگاه رو تو خودش جا داده بود . مشتاق رفتم تو و همه‌ي گوشه و کنارو نگاه کردم.

_اينجا آزمايشگاه اصليه؟

- نه اين اتاق مجزا از قسمت اصليه دانشجوهايي که به اين بيمارستان ميان، از اينجا استفاده مي‌کنن. بعضي وقتا هم نمونه‌ها رو اينجا نگه مي‌دارن.

زير لب آهاني گفتم و به طرف چيزي که شبيه يخچال بود ولي با درب فلزي و بزرگتر، حرکت کردم.

_ اين چيه؟

نگاه گذرايي بهم انداخت و گفت : _يخچال خون.

_ چرا اينجاست؟ مگه نبايد قسمت اصلي باشه؟

- دوتا هست، يکيش اينجا و اون يکي تو قسمت اصلي.

ابروهام ر‌و بالا بردم و متفکر سرم‌ رو تکون دادم. درش ر‌و باز کردم که بخار سرد و سوز ازش خارج شد. با حس سرما کمي به خودم لرزيدم. کلا چهار تا رديف بود، که تو هر کدوم فکر کنم ده دوازده‌تا کيسه‌ي خون قرار داشت. سريع درش ر‌و بستم و به سمت يوهان برگشتم. مشغول جابه‌جايي چندتا پلنت از روي ميز بود که گفت : _شماها اينجا باشيد تا من برم نمونه‌هارو بيارم.

باشه‌اي گفتم و مشغول ادامه بازديد از اتاق شدم. تو اتاق چهار تا ميز مربعي بزرگ، چسبيده بهم بود که دور تا دورش چهارپايه‌هاي چرخ دار قرار داشت. روي هر کدوم از ميزا ميکروسکوپ و لوله‌هاي آزمايشي تميز بود. بعد از چند دقيقه يوهان برگشت؛ تو دستش دوتا ظرف دايره‌اي شکل تقريبا کوچيک بود که يکيش‌‌و به من داد و يکي ديگه‌اش‌و به دانکن.

- اينا نمونه‌هاي اِستِرِپتوکوکوس نومونيا هست که براي تهيه‌ي يه نوع واکسن آزمايش مي‌شن. براي هرکدومتون متفاوته.

romangram.com | @romangram_com