#چشمان_آتش_کشیده_پارت_184
با شيطنت ابروهام رو بالا انداختم و گفتم :
_ لازم نيست همش رو بخورم.
نوک بينيم رو کشيد که صداي خندهام بلند شد ولي با صداي جدي يوهان ساکت شدم. وقتي نگاش کردم، نگاه عصبي به هردومون انداخت و روي دست دانکن که دور شونم حلقه شده بود کليک شد. پوزخندي روي لبش شکل گرفت و گفت :
_اينجا بيمارستانه نه سالن تئاتر که قهقه راه انداختيد.
با غيض ازمون رو گرفت و دري رو باز کرد. عين اين بچههاي خطاکار به دانکن نگاه کردم که اونم ريز ريز خنديد. پوف اول دانکن حالام يوهان، دانکن براي اين ناراحت شد
به جايي که گفت به خاطر يوهان بيمارستان کلودر مي رم و حالا يوهان به خاطر نزديک شدنم به دانکن ناراحت شده. انگار مشکلشون منم.
پشت سر يوهان وارد اتاق شدم. يه اتاق بيست متري که سرتاسرش کمد فلزي قرار داشت. به سمت گوشهي اتاق رفت و کليدي از جيبش در آورد. کمد قدي رو باز کرد و روپوش سفيد رنگي رو از توش در آورد؛ کتش رو به چوب لباسي آويزون کرد و با کيفش داخل کمد گذاشت. موبايلش رو بعد چک کردن تو جيب شلوارش فرو برد. به دوتا کمد کناريش اشاره زد و گفت :
_ وسايلتونو اينجا بذاريد .
به کمد پشت سرش تکيه زد و منتظر نگامون کرد. سريع به سمت کمد رفتم و کليدشو چرخوندم. کاپشن و کولهام رو توش گذاشتم و روپوش سفيدو تنم کردم، از داخل آيينهاي که به در کمد وصل بود، به خودم نگاه کردم و موهام رو دم اسبي بستم. راضي از سر و وضعم به همراه دانکن و يوهان از اتاق رفتم بيرون. کليد کمدو پيش گوشيم که تو جيب شلوار جينم بود، گذاشتم و از پلهها رفتم پايين. روي ديوار کناري پلهها يه فلش به طرف پايين بود که روش با رنگ قرمز نوشته شده بود، آزمايشگاه.
romangram.com | @romangram_com