#چشمان_آتش_کشیده_پارت_153
- بايد بگم اطلاعاتت کمه. درضمن مدرک اصلي من مربوط به علوم آزمايشگاس.
ابروهام بالا پريد و سريع پرسيدم : _جدا؟ خوب کدوم بيمارستان هستي؟
- بيمارستان کِلودِر.
متفکر سرم رو تکون دادم و بقيهي چاييمو خوردم. وقتي ليوان خالي رو روي ميز گذاشتم، يوهان بَرش داشت و آشپزخونه برد. همينطور بي حرکت اطراف رو نگاه ميکردم و پام رو تکون ميدادم که صدايي به گوشم خورد به نظرم از طبقهي پايين بود. فکر کنم دانکن برگشته. از رو مبل بلند شدم و رفتم طرف در وقتي بازش کردم نگاهي به پلهها انداختم که تاريک بودن. کمي صبر کردم ولي وقتي نيومد، سمت پلهها رفتم و از رو نرده خم شدم پايين. نگاهي به راهروي طبقهي اول انداختم که خشکم زد اونا ، اونا اينجا چيکار ميکنن هرسه تاشون با پالتوهاي مشکي بلند ، کنار در ايستاده بودن و بي حرف به اطراف نگاه ميکردن. دستم رو روي دهنم گذاشتم و از نرده فاصله گرفتم. وقتي برگشتم تو راهرو از ترس ميلرزيدم، چطور اومدن تو؟ اينجا رو از کجا پيدا کردن؟ عقب عقب رفتم که از پشت خوردم به کسي و صداي جيغ خفهاي از گلوم در اومد. مضطرب به عقب برگشتم که يوهان رو با قيافهي متعجب درحالي که بهم زل زده بود؛ ديدم. خواست چيزي بگه که سريع دستم رو محکم روي دهنش گذاشتم و به عقب هل دادمش. با گرفتن ديوار تعادلش رو حفظ کرد و شوکه و مبهوت نگام کرد. دستمو با يه حرکت کنار زد و گفت :
_ چيکار ميکني آنيدا؟
موحش نگاهي به راهپلهها انداختم و با صداي خيلي آرومي گفتم :
_ اونا اينجان!
تحت تأثير لحنم، آروم گفت :
_ چي؟
_ اون مردا که دنبالمن، همون سه تا.
romangram.com | @romangram_com