#چشم_سیاه_دوست_داشتنی_پارت_99
همان طور که کاغذ و خودکار از کیفش در می آورد گفت :
ــ برنامه امتهان آخر ترم رو گذاشتن رو بورد .
ــجدی ، از کی شروع می شه؟ خود را به جلو کشید و گفت : ــ چهار دی .
فقط یک هفته فورجه داشتم تا امتهانات نهایی . دنبال خودکار می گشتم که صدای دل انگیزی به گوشم خورد :
ــ نمی خواد زحمت بکشی چشم سیاه ، بیا من ازش عکس گرفتم . از رو عکس برنامه خودت رو بنویس .دست در کیف سرم را بالا کردم .نگاش فرو رفت در دیدگانم و انگار مستقیم به قلبم متصل شد .ابروانم به هم گره خورد و گفتم :
ــ برنامه ى من و شما مگه یکیه؟ فقط تو دو درس مشترک هستیم ؛ محض اطلاع ! لبخند دختر کشی زد و دلم را بی تاب کرد :
ــ می دونم غزال ! برای تو جدا عکس انداختم .
خودکار را پیدا کردم و کیفم را روی دوشم مرتب نمودم . نگام به قصد دیدن چشماش بالا آمد .
چشماش پراز شیطنت بود :
ــ لازم نبود زحمت بکشی جناب ! خودم از عهده ى کارهام بر می یام . نیم اخمی کرد و گفت :
ــ دختر چقدر تو سرسخت و ناسپاسی ! می خواستم بهت لطف کنم .
romangram.com | @romangram_com